امروز در گروه زنانه مان با دوستان مدرسه ای بعد از سالها فاصله ، صمیمانه و صادقانه از خودمان گفتیم و دغدغه های روزمره و کلان و از حقارتهایی که در روابط روزمره و شبه- دوستانه خود را نمایان می کنند. داشتیم می رفتیم به سوی گلایه های پنهانی و قضاوت درباره شیوه و سبک زندگی "دیگر" دوستانی" که چون ما نیستند.

گفتم بچه ها بیایید از خودمان حرف بزنیم. حرف زدن از فلانی و فلانی و قضاوت درباره نحوه زندگیشان را بگذاریم برای وقتی که حاضرند.

فلانی که این روزها به خاطر مهاجرت و مشکلات غربت شیوه زندگیش با ما متفاوت است برای من غریبه نیست، من هم آن روزهایی که در غربت با مشکلات بچه داری و مدیریت خانه دست و پنچه نرم می کردم، همین روزگار را داشتم. شاید از دور به نظر برسد که فلانی زن بی مستولیتی است که همسرش را در غربت رها می کند و به دامان خانواده پناه می آورد اما تجربه من می گوید یک زن باید خیلی مستاصل باشد که ماهها دور از همسرش به خانه پدری بازگردد. فشار اجتماعی و خانواده کم چیزهایی نیستند بچه ها.....

یکی گفت می دانی " ما سه نفر.... از میان دوستان هم مدرسه ای فوق لیسانس نگرفته ایم، و به عنوان زنان خانه دار از چشم دیگران " بی درد" هستیم یا "مرفه" و من گاهی از خودم می پرسم نکند من ایرادی دارم یا.....( از حرفهایش حس کردم که می خواهد بگوید به خود شک می کند گاهی)

و من خوب می فهمیدم چه می گوید . پیامهایی که زنان خانه دار را بی درد معرفی می کنند و جلوه زنان شاغل را مرفه و همه فن حریف کم نیستند....چقدر خوب تصویر کردند تجربه زنانه ای را که مادر بودن صرف را بی کاری و بی عاری تلقی می کند.

و چه خوب گفتند از تصور عمومی که زنان شاغل و تحصیلکرده را به عنوان موجوداتی برتر از خانه دارها معرفی می کند، فشار اجتماعی که شاید با افسردگی های زنانه و مادرانه بی ارتباط نباشد.

و دوباره و چندباره طیفی دیدم از آدمهایی که میان دوقطب "شاغل/ تحصیلکرده" و "خانه دار/ بیکار" چرخ می خورند . و دیدم چطور قضاوتهای یکی علیه دیگری به تضاد منافع و فاصله دامن می زند. باز تحقیر یکی به نفع "دیگری".

و به یاد تکثر افتادم و تحمل "دیگری"، به یاد "پذیرش مخالف" و احترام به غیر.

کاش همدیگر را به رسمیت بشناسیم و به دنبال هل دادن دیگران در قالبهای ذهنی خود نباشیم!